مسافر کوچولو

ته مانده های یک مرد...

زندگی ام چندیست در کاسه ی زورمرگی های جدیدم خیس می خورد... هوای سرم چندنگاهیست خاکستری شده...هواسم حتی به نگاه های پرسشگرانه ام هم نیست ... عقربه های ساعتم گاه از روی هم می پرند و گاه پشت هم پنهان می شوند...

باران می آید...باران تمام می شود... اما هنوز من... خیس مانده ام... تو نزدیک می شوی ...تو درنگ می کنی... تو آهسته دور می شوی...آما هنور من...؟...

قدم میزنم...روی افکارم...له می شوند و از مغزم بیرون می ریزند...کمی می شکنند...صدا می دهند و تمام می شوند

قدم میزنم... پشت افکارم...از من دور می شون...به انداره ی چند ثانیه و فاصله ای که می دانی...غریبه تر از آن که حتی به موجود بودنش بیندیشی...

قدم میزنم کنار افکارم... بویش را با اینکه باد از من می دزدتش حس می کنم... اما حیف اندکی بیش مسیرمان یکی نیست...

قدم میزنم...افکارم...؟...

روزهایم از پشت پنجره ی دیروزم می گذرند...و من...؟ حیف که خودم روی کاغذ نمی آید... هنوز فکر می کنم...حتی با همین دست های سردم...و با هر نقطه سر خطی... کمی فاصله می گذارم بینشان...

 

پ.ن١ : زندگی بدجوری "دایورته" این روزها / یادمه یکی می گفت که زندگی دکمه "آن دو" نداره ولی کلی دکمه دیگه داره !

 

پ.ن ٢: اینو الان که کامنت یکی و خوندم دارم می نویسم !‌باور نمی کنم "حواس"‌ رو "هواس"‌ نوشتم !!!‌ باور کنین عمدی نبود اصلا !!!

   + آرمین ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

تکرار می شودم... تکرار نمی شوم...

کمی گلویم را سوزاند... فنجانی که نمی توانست حتی به اندازه ی نام کوچکترین آرزو جایی داشته باشد...

و چقدر در این لا به لای نهان تلخند این روزها که تلخم...کمخو تر به زندگی فررارم می نگرم و خلق سازش نداشته ام تحجر زده می تابد ...این روزها احوالی نمی شناسد...کسی خواب سزاواری نمی بیند...به یاد یادها پرواز و زندانی نمی خواهد...

بزرگترین درد شاید روزی این بود که سپیدار باشی و بی سایه...بیدار باشی و خواب بینی...زنده باشی و تقدیر، گرد مرده به پوستت اندک اندک بیاساید.... اما چرک نویس درد امروزم، تنها لحظه ای بود که با تمام جرات خرد خرد اندوخته ام چهار پایه را لغزاندم و تنها حاصلش پاره شدن طناب به گردن آویخته ام بود و دردی در زانو...این بار حتی دنیا کوچک تر از ان شمردت که بخواهی تصورش را کنی...

قولیست خلاف...دل در آن نتوان بست...درد محال را اگر به چشم هم بینی...نه اندوهگین باش و نه مسرور، که باش... از تو حتی نعمت درد کشیدن را هم گرفته اند. غرامت کلماتی که برایم حس آشنایی می آورد برای نگاه های خوش باورم کمی سنگین است شاید اندکی گران تر از باز کردن پلک هایم از هر هذیان تا بعدی...

تفاوت برایم زمانی بود که شاید بالی داشتم و زندانی...نمی خواستم هیچگاه اعتراف کنم...برایم گزاف بود...اما براستی بی بال زاده شدم...به کورها لبخند می زنم و با کران درد دل، خوب درک کرده ام تفاوتی هم به راستی ندارد...برایم سوزی از اشک دارد و نگاهی گنگ به انتهای فنجان...

 

آرمین...

 

پ.ن. نسبتم رو با این ۵ دی ماه ها نفهمیدم...اما امیدوارم باز هم جایی برای نوشتن اینجا وجود داشته باشه ؟

 

 

 

   + آرمین ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ دی ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

من،اما پراکنده...

          تکان خوردن های کشتی عمرم واژه های زندگی مرا به هم آمیخته است،هیچ حساب درستی از گردش عقربه های عمرم ندارم،به اندازه ی دوست داشتن بازی کودکانه ی خود چرخیده اند... برای دست یافتن به مرگ قایق روی این رود خانه بسیار است ولی این من هستم که پارویی ندارم...شاید همگی طلسم اند ؟؟؟ برای من چه فرقی می کند ؟؟؟‌من باز هم چراغ جادو ندارم... غرور اشک هایم را خوب شکستم ! عهد های بسیاری داشتم که هیچگاه آن ها را با هیچ کس نبستم، چون در تمام عمر به پای بدبختی های نداشته ام نشستم....

 

          با اینکه از کاغذی که روی آن می نوشتم هیچ انتظاری نداشتم ولی او دستم را برید، آدم ها که دیگر هیچ...برگ های روی تنه ی تمام درختان زندگی مردم با بادهای نوازش تکان نمی خورند،خیلی سردند، بدون واسطه به زمین می ریزند،روی هوای دلم هیچ نمی رقصند، گویی مرده اند زیرپای زندگی نوای التماس خش خش سر نمی دهند آن را می لغزانند...قدرت خندیدنم مدت هاست در تار عنکبوت زمان دست و پا می زند...ولی...ولی...و باز هم ولی...

 

            نمی دانم من گم شده ام یا سرنوشتم ؟ نمی دانم صورتم ترسان است یا از ترس،ترسانم ؟نمی دانم از درون خالی شده ام یا دور و برم خالی است ؟نمی دانم صدای حرکت پاهایم را نمی شنوم یا پاهایم در حرکت دیگر دیگری را صدا نمی زند ؟ شاید دیگر نمی دانم که نمی دانم ؟...آنچه که کاملا برایم مسلم است،باز هم نمی دانم....

 

               سقف اغلب خیس چشمانم را دیریست که دیگر ملامت نمی کنم چون مدتیست که کسی از چشمانم چیزی نمی خواند،این روز ها از گناهان می خوانند ولی من هیچ وقت باور نداشتم که این نامفهوم را روزی بی سوادانه اینگونه آسان می خوانند ...درس زمان را خوب یاد گرفتم  ولی باز هم افسوس که برگه ی عمرم خالیست، جواب ندادم،تقدیر از من امتحان گرفت،از او می ترسم...زیاد برایش نوشتم که نمی توانم،اما باور نداشتم که نمی توانم ، اکنون که باور دارم، دیگر نمی توانم برایش بنویسم...!

               پریشان،خواب دیدم و خواب پریشانی هم دیدم ، به عشق بیشتر می خوانندش مثل عمر که زندگی می خوانندش...با همین چشم ها در بیداری او را دیدم،او را نمی شناسی ؟ جالب است من هم که او را دیدم نشناختمش،ولی مطمئن هستم او مرا خوب می شناسد ! باور نداری؟‌ اگر او را دیدی از جانب من بپرس این خراش های بزرگ روی تنت از آن کیست و چراست ؟ اگر راست گفت بدان خودش نیست!!اگر هم به انکار،دروغ گفت بدان از آن تو نیست...حیف تا زمانی که با من بود از درون مرا می سوزاند ولی اکنون از دست و پایم  از یاد آوری خاطراتش لرزانند...حیف حرف هایم همیشه جلوتر از دهانم در پرواز بودند،حیف که ٫٫تنها،، در انتظار ٫٫کاش ها،، سوختم ، ولی هیچ گاه نگفتم ٫٫کاش،، با او ٫٫تنها،، می سوختم...

 

                                                             آرمین...

   + آرمین ; ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

مانع...

نوشتن عشق می خواهد ، عشق انگیزه می خواهد ،‌انگیزه شخصی است و آن هم که تنهایم گذاشت و پر کشید به آسمان های خیال خودش...

لحظه هاو ثانیههایم که هیچ ولی ... ولی دقیقه ها و ساعاتم هم از ترس هفته ها و ماه ها هم اکنون به سال ها پناه برده اند ...آسمان رنگ عوض می کند و زمین از دو رنگی او گاه سرد است و گاه گرم...اما همیشه ساکت و محکم که گاه تنها لرزش شانه هایش و سوز درونش همه را به فکر بهحال او فرو می برد...

یاد آخرین روزها هنوز هم هیجانی درونم ایجاد می کند...می لرزد و مرا هم می لرزاند اما این بار نه از عشق بلکه از نفرت !‌ رفتن آسان بود ولیتبعید به صندوقچه ی کهنه و خاک خورده ی خاطرات که پر شد از نامی نامفهوم به اسم تجربه خیر !

خود کشی برزگترین سرمایه ی غیر قابل استفاده ی من هم در انباری بزرگکنار سرمایه ی دیگران جای گرفته که تنها کلید آن دست خداست ! ولی دزدی از این انبار انگیزه ای به اندازه ی گذشتن از او می خواهد و آن هم که ... بگذریم...

قدم زدن در کوچه ی خاطرات تلخ ترین دوای تجویزی روح است ! لحظه ی بعد از‌کابوس هایشب زیباترین لحظه برای بی او بودن ولی سبک بودن قلب است ولی نگاه کردن به عکس پشت و رو در قاب سیاه دل تنها مرگیست با لبخندی خشک شده بر روی لب هایی که فقط مانعی برای ریختن اشکیست که برای آنی انتظار شکسته شدن بغض خاک خورده ی چندین سالهیگلو را می کشد !‌

همیشه سردترین لحظه هایم تنهایی بود ولی اکنون گرمترین آن ها را دارم ! ‌فقط با سوزاندن خاطراتی که هیچگاه مال من نبودند !‌ سوزاندن دفترچه خاطرات هایی بر روی تمامی برگ های آن تنها پر است ازخطهایی کج و موج با یک نقطه زیر آن است !‌ علامت سوال، این نامیست که می خوانندش !

سراشیبی خط زیر این لغات که شاید به نوعی همان سراشیبی عمر من است باعث لغزیدن شئی به نام عمر و هدایت آن به سوی مکانی که انتهایش مرگ است شده است...سوهان روحم دیگر دندانه ای ندارد ! از خاطراتم استفاده می کنم ... کمی نرمتر است...

ای کاش زمان باز می گشت ! ‌همان آرزوی دست نیافتنی دیرینه ی بشر‌!‌کاش می توانستم بعد این زمان فراموش کنم !‌کاش هیچگاه شروع نمی شد !‌کاشنمی رفت !‌کاش از عادت من به خودش خبرنمی داشت !‌ ولی این باردیگرنمی گویم..... نمی گویمکه کاش باز گردد !!!!!!!!!!

   + آرمین ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

تصوير يک خواب

 

  

      وقتی که روز پر غوغا به پایان میرسد وشب خاموش دامن کشان شهر خفته را به زیر سایه ی نیم روشن خود می گیرد، وقتی که همه سر بر بالین آرامش می نهند و در خواب گران فرو می روند ، تازه دوران رنج و اضطراب من آغاز می شود ... در دلم نیش افعی را جان گزا تر از همیشه حس می کنم در سر تب آلودم رویا های آشفته را  یکایک در کنار هم می بینم اشباح خاموش در برابرم وجلوی دیدگانم هویدا می شوند و رژه ی مرگبار خوش را آغاز می کنند و من با خشم و نفرت زندگی خویش را از نظر می گذرانم آن وقت به خود می لرزم وناله سر می دهم و دشنام گویان اشک تلخ از دیدگانم فرو می ریزم…

 

خواب مرگ چیز دیگری بر دیدگانم روا می دارد صدایی خاموش و نگاه پر معنایی را بر مژگانم خوب حس می کنم خاموش ای فلک ! دیگر بر زمین غم مبار . خیانت بر گل های تازه رو ییده ی بهاری گناهی سنگین است  . خواب را از چشمانم راندم اما افسوس چیزی نبود که بتواند احساس و حواس مرا به خود جلب کند سیاهی ابدی است ! خواب شیرین خیالی در خواب و رویا ست . تمام غم ها مغرور در دلم به یکدیگر فخر فروشی می کنند اما باز هم ساکت و دیدگانم خشک به سر می برد

 

 

از آخرین ساعات هم اکنون ماه ها یا شاید هم سال ها می گذردو این تنها فریاد است که زنده مانده است که با تمام خوبی ها به زمان بازگشت ... زمان می گذرد و برای آخرین نگاه های خود نفس نفس می زند و با صدایی آرام و مبهم فریاد را باری دیگر صدا می زند . به جان آخرین نفس ها نوشتیم ولی افسوس که تمام نور ها خفته اند .سیاهی سر بر فلک عمر گذاشته ولی آینده را کسی تمام نکرد ...

 

 

 

امشب شب تمام مدت زیر باران خوابید و خود را در میان کوچه ستاره های صبح چون غریبه ای گم کرد ولی آنچه گم کردیم چیزی جز خودمان نبود... ای کاش باری دیگر پیمان بندیم و بتوانیم شب باران باشیم و صبح قطره شبنمی کوچک ولی در کنار گل...

 

   + آرمین ; ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

ساعت مدت هاست که از نيمه شب روحم می گذرد

        ساعت مدت هاست که از نيمه شب زندگی گذشته است و ارقامی که سال ها ی عمر را نشان می دهند در تجربه ی سراشيبی سفر بازگشتند...!!!        

           به نام سر فصل ها چه آن ها که نوشته شدند و چه آن هايی که سپيد ماندند تا کاغذ ها سياه نشوند

           يک سلام پر رنگ و چند نقطه چين...به علامت جواب هايی که هرگز نداديم و يک دقيقه سکوت به احترام تمام لحظاتی که در انتظار پاسخ مان مردند...

          خيلی وقت بود که نبود. آنقدر نرم و بی سر و صدا رفت که حتی نگاهم به اندازه ی امتداد يک تعجب پرسشگرانه هم نلرزيد . سقف اغلب خيس چشمانم يک ترک هم بر نداشت ...

          زندگی شيبی است . عشق سيبی است . وای بر آن حال که در عشق پايبند نظم و ترتيبی است ؛ و اما تو ! قرار نبود آن وقت های تو جايشان را با اين زقت های من عوض کنند قرار نبود عشق هم مانند گيلاس،عيدی،تعطيلات،تابستان و ...اولش قشنگ باشد قرار نبود کسی سختش باشد بگويد دوستت دارم . قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل ديگری بماند.قرار نبود هر چه قرار نيست باشد .قرار تنها به بی قراری بود و بس... گمان نمی کنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد ! اما يقين دارم که کودک دلت کمتر از پيش بهانه ی لالايی های شعر گونه ام را می گيرد...

         باز می گردم...با اينکه درست از تاريخ قبلی يک سال می گذرد...ساعت مدت هاست که از نيمه شب روحم می گذرد اما باز تصميم بر نوشتن دارم...

   + آرمین ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

کلام آخر... خداحافظ برای هميشه ...

بارها آهنگ سفر کرديم امّا اين بار سفر ما بازگشت ندارد .خداحافظ ای عزيزان ! زيرا قطاری که بايد ما را ببرد درنگ نمی کند . بار ها اين صحنه را تمرين کرديم امّا اين بار ديگر بازی کنان قصد شوخی ندارند . راستی مگر گمان می کرديد ما هرگز بطور کلّی از هم جدا نخواهيم شد ؟ خداحافظ ... چرا گريه کنيم ؟ گريه کار آن هايی است که  هنوز اميدی در دل دارند . برای آن چه تغيير پذير نيست چرا اشک بريزيم؟ مگر نمی دانيد که من سايه ای هستم که در گذرم ، و شما خود نيز شبحی سر گردان بيش نيستيد ؟

خداحافظ زيرا ما از اين سفر باز نخواهيم گشت .

ببينيد ، ما بار سفر آخرين را بسته ايم .،زيرا برای نخستين بار سبک و تنها آماده ی سفر شده ايم ... با اين همه در اين لحظه ی آخرين ، پيش از مرگ و جدايی ، پيش از آن که از من رمقی باقی نماند بگذار روی تو را برای آخرين بار بنگرم ...

خداحافظ زيرا ما از اين سفر باز نخواهيم گشت .

 

 ما بلاگمون عوض شد می خواهم از اين به بعد راحت بنويسم اميدوارم پيدام نکنيد برای هميشه خداحافظ....

                                                    

   + آرمین ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

نامه ای نا تمام...

از احوالم خواسته بودي :
خسته ام و لحظه به لحظه خسته تر، شكسته تر و پيرتر مي شوم. زندگي ام به يك مرگ تدريجي تبديل شده است و با هر طپش قلبم حضور درد شديدي را در اعماق وجودم حس مي كنم. دردي نا آشنا كه قامتم را خميده كرده است.
دل گرفته ام و مغموم. غم هايم را پاياني نيست و جز تو چه كسي مي تواند غمخوارم باشد؟!
شراب را به توصيه ات كنار گذاشتم.اما هوشيار نيستم. در خلسه ام ! خلسه اي كه از افيوني ساخته شده از افكار بي سر و ته ام نشأت گرفته است. افكاري كه در ذهن افسرده ام مبهوت ايستاده اند. اين است تمام زندگي من!
خود به خوبي مي دانم كه موجود بدبختي هستم ولي باور كن همه ي بدبختي هايم اين نيست.
مهربانم، نمي دانستم زندگي اين چنين عذاب آور است. رنجي را كه در اين زمان متحمل مي شوم از هر مرگي كشنده تر است. و مرگ ... گويا او هم قصد آزارم را دارد. آن قدر هم شهامت ندارم كه خود به استقبالش بروم. از اين بيمناكم كه بعد از مرگم هم نبينمت، همانطور كه در بدو زندگي ام تو را گم كردم. با اين حال به مرگ ديگران غبطه مي خورم. به مرگ همين آدمهاي حيوان صفتي كه شايسته ي مردن هم نيستند. اما مي ميرند و من در مرگشان، زنده ماندن خويش را به سوگ مي نشينم.
و تو... كجا هستي؟! يا اصلا چه هستي؟! بارها گفته ام كه در همه ي رنجها تنها دلخوشي ام فرياد زدن اسم توست و هيچ چيز هم به اندازه ي نگريستن به ته مانده ي تصويرت كه در ذهنم باقي مانده آرامم نمي كند. اما چه اسمي! اسمي را كه خود برايت ساخته ام؟ و تصويري كه نمي دانم چگونه بر ذهنم نقش بسته؟ و گفته ها و نصايح زيبايي كه نميدانم كي از تو شنيده ام؟!
بعضي وقت ها بر وجودت شك مي كنم و بعضي وقت ها تو را در وجود خود ميبينم و يا اينكه خود را جز‍‎يي از تو در مي يابم... ديگر نمي توانم بنويسم. چون احساس ميكنم تو تمام افكارم را مي داني و قبل از آنكه بنويسم، نوشته هايم را خوانده اي. شايد هم اصلاً اين نوشته ها را تو مي گويي و من، فقط مي نويسم. آه ديگر نمي توانم بنويسم....

   + آرمین ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

هميشه همينه ...

مانده در خاطرم ...يادی از شب های ديرين ... رفتی و مانده ام ...بی تو من تنها و غمگين ...باور کن ،ندارم ،جز ياد تو ياد ديگر ...دريغا لحظه ای ، جز خيالت نيست در سر...من موندم و يک خاطره ،خاطره ای تلخ و غمگين ... رفتی و  با رفتنت ... افتادم در دام نفرين ....

   خدايا ...

           چه سخته ....

                       شب و روز محنت کشيدن ... با ياد گذشته هر شب و به صبح رسوندن ... چه حاصل ...

                            ز دنيا......

                                        جز غم و اندوه و زاری ...يه زحمت يه خنجر تا هميشه يادگاری ...

 

               هميشه همينه ...هر چی عاشق می دونه جدايی می رسه عاقبت تنها می مونه ... کاش می شد دست غم از من و تو دور بمونه برای عشق ما شعر دلتنگی بخونه ... شعر دلتنگی بخونه ....

 

اين ها نتيجه ی تقدير من نبود ،آغاز با تو بود تقصير من نبود ... فکر نکن دلم برايت تنگ نمی شود ... فکر نکن نمی شود ببينمت يعنی نمی خواهم ببينمت ... بين نگذاشتن و نخواستن کلی فرق ... می سپارمت به ان بارانی که عصر خنک آن پنج شنبه باريد و تو اسمش را گذاشتی اتفاق آشنايی ...می سپارمت به آن دو ستاره اس که ديگر مال ما نيست به تمام زيبا ها ... سرنوشت را نمی توان از سر نوشت ... خداحافظ ...خداحافظ .....

 

                               هميشه همينه ...هر چی عاشق می دونه جدايی می رسه عاقبت تنها می مونه ... کاش می شد دست غم از من و تو دور بمونه برای عشق ما شعر دلتنگی بخونه ... شعر دلتنگی بخونه ....

 

 

                                                                              خشايار اعتمادی

   + آرمین ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

يه قدم مونده به مردن!

يه عطش مونده به دريا

                           يه قدم مونده به رويا ،

                                                 يه نفس مونده به آواز ،

                                                                     يه غزل مونده به پرواز               

 

يه ترانه مونده تا يار ،

                         يه طنين مونده به آوار ،

                                                  يه ستاره مونده تا روز ،

                                                                           بگو تا حضور بوسه ،

 

 

چن تا لبريختگي مونده ؟

                               چن تا بغض تلخ نشكن ؟

                                                       چن تا آواز نخونده ؟

                                                                       با تو ‚ تا تو مي رسم من ،

 

 

 بي حصار سرد پيرهن ،

                         مي گذرم از اين گذرگاه ،

                                                   واسه پيدا كردن ماه ،

                                                                       واسه كشف آخرين زخم ،

 

 

 تا پل معلق اخم ،

                     سر مي رم تا لب بارون ،

                                            تا شب خيس خيابون ! 

                                                                                

 

   + آرمین ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()